خدایا دیگر نمی توانم...
-
تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 7:04
دیگر نمی توانم بیقرارم…خدایا… میخواهم اعتراف کنم دیگر نمیتوانم،خسته ام من امانت دار خوبی نیستم“مرا ازمن بگیر” مال خودت من نمیتوانم نگهش دارم
یلدای بدون تو....
-
تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 7:04
گیرم که یلدا هم بیاید... چیزی نماندهاست به پایانام یلدا چه صیغهایست !؟ نمیفهمم ، بی تو تمام ِ زندگیام یلداست وقتی شبیه ِ شبپرهها از روز، از هر چه روشنیست گریزانام آن روزها که زندگیام حول ِ چش
شادی هایت به بلندای امشب و غم هایت به کوتاهی امروز …
-
تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 7:04
تو که نیستی ، “یلدا” بلندترین شب سال نیست ؛ اوج دلتنگیست …
یادآوری تو...
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 15:36
هنر کلید فهم زندگی است . "اسکاروایلد"××××××××××××××××××××××می دانییک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است ...و بچسبانی پشت شیشه افکارتباید به خودت استراحت بدهیدراز بکشیدستهایت را زیر سرت بگذاریو به آسمان خیره شویو بی خیال سوت بزنی...در دلت بخندیبه تمام افکاری که پشت شیشه ذهنتصف کشیده اند.....
من و تو...
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 15:36
تو میروی … اما بدان چیزی عوض نمی شود پای ما تا ابد گیر است … من و تو شریک جرم یک مشت خاطره ایم … نوشته شده در شنبه ششم آبان ۱۳۹۶ساعت 12:38 توسط فرزانه|
یک اتفاق خوب...
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 15:36
به طرز ِ گریه داری این روزها دلم یک اتفاق خوب میخواهد ..هر چقدر ساده باشداما دلم یک اتفاق خوب میخواهد!مثلا یک روز صبح که بیدار میشوم یک شماره که حتی سیو هم ندارمش اس ام اس داده باشد و بگوید فلانی جان،میدانی چند مدت است همدیگر را ندیده ایم ؟ای لعنت بر
تو نیستی...
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 15:36
تو نیستی... آن شب خسته از کار برمیگشتم خانه که وسط میدان آزادی زنگ زد و بی سلام و علیک پرسید کجایی ؟گفتم آزادی...گفت آزادی؟ گفتم دربندم پرسید دربندِ؟ نفسم عمیق شد و آرام گفتم چشمانت...!وسط میدان آزادی از صدای داد و بیدادش که دلم میخواهَدَت همین الان،
تو هم فکر می کنی من دیونه ام...
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 15:36
تو هم فکر می کنی من دیونه ام... تا حالا شده عاشق شخصیت اصلی یه فیلم بشی؟یه فیلم رو انقدر با دقت نگاه کنی که تک تک دیالوگ هاش تو ذهنت بمونهتک تک پلان هاش جلوی چشمت باشن،تا یه مدت طولانی هر چیزی که ببینی تورو یاد اون شخصیت میندازه،کتاب ببینی یاد نحوه ی
تو چرا نمیروی از من...
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 15:36
تو چرا نمیروی از من... ماجرا خیلی ساده بودمن فقط رفتم تا عطر بخرمآقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد.هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت..ce parfum est costume pour vousیعنی این عطر خیلی به شما می آید!بو کردم و
جور دیگر می خواستمش...
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 15:36
جور دیگر می خواستمش... از عکس های دونفره ی خوش رنگ و لعاب صفحه های مجازی و استوری های عاشقانه و لاکچری بازی های تازه مد شده و دوست های اجتماعی و رل های دو روزه و از این قبیل روشن فکری ها از اولش هم خوشم نمی آمد، توی کتم نمیرفت اصلا!من اهلِ عشق و عاشق
نوشته های بی رحم یک عزیزدل....
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 15:36
دو هفته بود فرزانه رو ندیده بوددو هفته بود که آب و غذا از گلویش پایین نمیرفتدو هفته بود که هیچ کس جرات نمیکرد بگوید چرا حالت خوب نیست .دو هفته بود هر شب کنار رویای دیدن فرزانه مینشست و جوری با او صحبت میکرد که انگار نه انگار که دیگر او نیست ...فرزانه
برایه همه وقت ها...
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 15:36
برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی. برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی. برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی. برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.